زمان جاری : سه شنبه 11 اردیبهشت 1403 - 7:41 قبل از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم


سلام مهمان گرامي؛
مهمان گرامي، براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد


آیا میدانید؟ ایا میدانید :






تعداد بازدید 99
نویسنده پیام
mohana آفلاین



ارسال‌ها : 5
عضویت: 10 /4 /1394
داستان کوتاه عُقابی که مُرغ شد !


مردی یک روز تخم عقابی را
به صورت اتفاقی در دشت پیدا کرد و آن را بی هیچ هدف خاصی و فقط برای اینکه به نوعی
از آن محافظت کرده باشد در لانه مرغی گذاشت. چندی بعد جوجه عقاب با بقیه جوجه ها
از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد و در تمام زندگی اش همان کارهایی را انجام
داد که مرغ ها می کردند.




برای پیدا کردن کرم ها و
حشرات زمین را می کند و قُدقُد می کرد و گاهی با دست و پا زدن فراوان کمی در هوا
پرواز می کرد. سال ها به همین منوال گذشت و عقاب دیگر خیلی پیر شده بود. روزی
پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت
جزئی بال های طلایی اش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.





عقاب پیر بهت زده نگاهش
کرد و پرسید: این کیست؟




همسایه اش پاسخ داد: این
یک عقاب است، سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.




عاقبت، عقاب داستان ما
مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ هم مُرد، زیرا فکر می کرد که یک مرغ است



امضای کاربر :
چهارشنبه 10 تیر 1394 - 18:52
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :


تماس با ما | داستان کوتاه عُقابی که مُرغ شد ! | بازگشت به بالا | پیوند سایتی RSS